تبليغاتX
بر فراز آرزوها

منو انکار کن...باشه،بگو حرفام حقیقت نیست

تمومش کن که راحت شی،الان وقت نصیحت نیست

منو انکار کن شاید،کسی حرفاتو باور کرد

بزن بشکن منو شاید،یکم حالت رو بهتر کرد

بهت چی می رسه وقتی یکی از غصه می میره؟

چه فکری می کنی اون لحظه که اشکام سرازیره؟

شنیدی اون شب آخر،بهت گفتم پریشونم

صدام از گریه می لرزید،خودت دیدی چه داغونم

خودت دیدی ولی بازم،منو آشفته تر کردی

نخواستی هم نفس باشی،واسه یک لحظه برگردی

گذشت اون روزگاری که،دلم پیش تو حرمت داشت

یکی عشق منو انگار،اومد از قلب تو برداشت

فراری شو از این خونه،بدون هیچ احساسی

به هر کی خواستی ثابت کن،منو اصلا نمی شناسی

برو دنیاتو زیبا کن،مث رنگای نقاشی

برو بلکه بدون من،یه کم خوشبخت تر باشی

منو انکار کن اما،بدون ماهی که پنهونه

همیشه پشت این ابرا،تو تاریکی نمیمونه

اگرچه گریه های من،همیشه بی صدا بوده

یه روزی میشه می فهمن،چه حسی بین ما بوده

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

تو را نمی دانم اما،

          اولین نگاه من به تو

                       نه از سر مهر بود

                              و نه در زیر ماهتاب. 

ولی روزگار باره و بارها

          نگاه ما را در هم آمیخت

                               تا به تو بیاندیشم

و این بار

       از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم

هر چند که همگان

           این نگاه را خالی از فکر پنداشتند.

و من هنوز نمیدانم

        که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم

یا در پی عشق،به فکر فرو رفتم!

             

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

آخر چه شد که با من دل ساده بد شدی؟

از آن همه جنون چنین ساده رد شدی؟

بی جرعه ای شراب به مستی رساندی ام

حالا برای من خودت حکم حد شدی؟

نزدیک می شدم به ساحل که ناگهان

از بخت شور من همان لحظه مَد شدی

ای کاش می شدی همانی که آرزوست!

ای وای من!نشد!تو هم جنس دَد شدی

در کهکشان بخت تو بودی ستاره ام

افسوس سرنگون همین که رصد شدی!

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

غم تو را نمی شود به دست گریه ها سپرد

پس از تو باید از تب تبر دوباره زخم خورد

هنوز می شود تو را ستاره ای نچیده  دید

برای رفتنت ولی نمی شود که غم نخورد

تو می روی و بعد تو خانه خراب می شوم

کوچ تو نازنین مرا به گریه های چاه برد

چقدر بی تو باید از شبانه ها گلایه کرد

ستاره های رفتن تو را نمی شود  شمرد

هنوز کنج این حصار برای فتح بام عشق

فکر پریدنی ولی،ساده دلم!پرنده مرد...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

ستاره بود و آسمان لمیده در بر دختر

گذشت فکر تازه ای دوباره از سر دختر

 

طلوع...رویش غزل میان گریه های او

غروب...بيت آخر ترانه تر دختر

 

نشسته باز حادثه كمين به هاي هاي او

بمان!ببین چه دیدنی شکست باور دختر

 

کسی نیامده ـ کسی که بشکند سکوت را ـ

چکیده خون تازه ای به روی دفتر دختر

 

تو را صدا نمی زند و گم شده دوباره باز

میان جاده ی گلو کلام آخر دختر

 

...و مرد می رسد چه دیر،ميان حسرتي غريب

به سينه مي فشارد او،تمام پيكر دختر

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

ده سالیه که دارم معنی دو کلمه را با تمام وجود حس می کنم

بابا و یتیم

کاش اولی را زودتر و دومی را اصلا نمی فهمیدم

بابا دیگه نان نمی ده ، بابا دیگه آب نمی ده ، بابا دیگه نه در باران که اصلا نمیاد آخه بابا پيش

خداست .....

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

از     زندگانیم      گله        دارد     جوانیم

شرمنده  ی   جوانی   از   این     زندگانیم

دور    از   کنار    مادر    و    یاران    مهربان

زال     زمانه      کُشت    به      نامهربانیم

دارم     هوای    صحبت     یاران    رفته   را

یاری   کن   ای   اجل   که به یاران رسانیم

پروای   پنج   روز  جهان کی کنم که عشق

داده         نوید         زندگی        جاودانیم

چون   یوسفم   به   چاه   بیابان  غم اسیر

وز      دور     مژده  ی      جرس     کاروانیم

یک   شب   کمند   گیسوی ابریشمین بتاب

ای   ماه   اگر  ز   چاه  به   در  می کشانیم

گوش   زمین   به  ناله  ی  من نیست آشنا

من     طایر      شکسته     پر      آسمانیم

گیرم    که   آب   و   دانه    دریغم   نداشتند

چون     می کنند   با   غم   بی   همزبانیم

ای   لاله     بهار   جوانی   که   شد    خزان

از      داغ     ماتم     تو     بهار        جوانیم

گفتی  که  آتشم  بنشانی   ولی  چه  سود

برخاستی   که    بر    سر    آتش   نشانیم

در خواب زنده ام که تو می خوانیم به خویش

بیداریم      مباد      که       دیگر        نرانیم

شمعم   گریست  زار   به  بالین   که شهریار

من   نیز   چون   تو    همدم   سوز    نهانیم

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى 

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین

سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى

عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى

پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى

رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:

شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

پدرم

          بهار آمد و باز تو نیستی

                                            کنار هفت سین جای تو خالیست

 

چه بی پروا سفر کردی برای دادن خونت

همه جونت همه دینت شده ناموس و آئینت

بهار اومد بازم تنها دارم هفت سینو می چینم

تو رفتیو حضورت رو کنار ماه می بینم

بهارا پشت هم میرن گلا اما نمی میرن

شبا تو باغچه گلدونا برات مهمونی می گیرن

بخواب آروم گل نازم من امشب با تو همرازم

بخواب آروم گل نازم ............

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

بهار آمد گل و نسرين نياورد
نسيمي بوي فروردين نياورد
پرستو آمد و از گل خبر نيست
چرا گل با پرستو همسفر نيست
چه افتاد اين گلستان را ، چه افتاد
كه آيين بهاران رفتش از ياد؟
چرا مينالد ابر برق در چشم؟
چه ميگريد چنين زار از سر خشم؟
چرا خون ميچكد از شاخه گل؟
چه پيش آمد؟ كجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست اين؟ چه دردست اين؟ چه دردست؟
كه در گلزار ما اين فتنه كرده است؟
چرا در هر نسيمي بوي خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گريبان؟
چرا بنشسته قمري چون غريبان؟
چرا پروانگان را پر شكسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نميخواند سرودي؟
چرا ساقي نميگويد درودي؟
چه آفت راه اين هامون گرفتست؟
چه دشت است اين كه خاكش خون گرفتست؟
چرا خورشيد فروردين فرو خفت؟
بهار آمد ؟ گل نوروز نشكفت
مگر خورشيد و گل را كس چه گفتست؟
كه اين لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسيده
دل و جاني چو ما ، در خون كشيده
مگر گل نوعروس شوي مرده است؟
كه روي از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشيد را پاس زمين است؟
كه از خون شهيدان شرمگين است؟
بهارا تلخ منشين ! خيز و پيش آي
گره وا كن ز ابرو ، چهره بگشاي
بهارا خيز و زان ابر سبكرو
بزن آبي بروي سبزه نو
سرو رويي به سرو و ياسمن بخش
نوايي نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستين دست گل افشان
گلي بر دامن اين سبزه بنشان
گريبان چاك شد از ناشكيبان
برون آور گل از چاك گريبان
نسيم صبحدم گو نرم برخيز
گل از خواب زمستاني برانگيز
بهارا ، بنگر اين دشت مشوش
كه ميبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر اين خاك بلا خيز
كه شد هر خاربن چون دشنه خونريز
بهارا ، بنگر اين صحراي غمناك
كه هر سو كشته اي افتاده بر خاك
بهارا ، بنگر اين كوه و در و دشت
كه از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان كن ز گلبن
مزار كشتگان را غرق گل كن
بهارا از گل و مي آتشي ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شيرينم برانگيز
شرار عشق ديرينم برانگيز
بهارا شور عشقم بيشتر كن
مرا با عشق او شير و شكر كن
گهي چون جويبارم نغمه آموز
گهي چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگين كن
جهان از بانگ خشمم پر طنين كن
بهارا زنده ماني زندگي بخش
به فروردين ما فرخندگي بخش
هنوز اينجا جواني دلنشين است
هنوز اينجا نفسها آتشين است
مبين كاين شاخه بشكسته ، خشك است
چو فردا بنگري پر بيدمشك است
مگو كاين سرزميني شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشك بهار است
بهارا باش كاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآيد سرخ گل خواهي نخواهي
وگرنه خود صد خزان آرد تباهي
بهارا ، شاد بنشين ، شاد بخرام
بده كام گل و بستان ز گل كام
اگر خود عمر باشد ، سر برآريم
دل و جان در هواي هم گماريم
ميان خون و آتش ره گشاييم
ازين موج و ازين طوفان برآييم
دگربارت چو بينم ، شاد بينم
سرت سبز و دلت آباد بينم
به نوروز دگر ، هنگام ديدار
به آيين دگر آيي پديدار

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم

...اینجا ستاره ها همه خاموشند

... اینجا فرشته ها همه گریانند

...اینجا شکوفه های گل مریم

... بی قدرتر ز خار بیابانند

Home
Email
Night Skin